گاهی روی بعضی ها بیشتر از درکشان حساب می کنیم و نهایتاً خودمان ضرر می کنیم!
بیگانگی ات از من مبارک!
پ.ن۱: نیاز من ۱۰ خرداد رفت و دوستم با ادعای درک من با من بیگانه شد!!
دکتر علی شریعتی
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم
دورتر راه برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو…
--
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
......زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخروار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد.....
اینجا زمین است ؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد!
در سرزمین من
هیچ کوچه ای
به نام هیچ زنی نیست
و هیچ خیابانی …
بن بست ها اما
فقط زنها را می شناسد انگار...
در سرزمین من
سهم زنها از رودخانه ها
تنها پل هایی است
که پشت سر آدمها خراب شده اند...
اینجا
نام هیچ بیمارستانی
مریم نیست
تخت های زایشگاه ها اما
پر از مریم های درد کشیده ای است
که هیچ یک، مسیح را
آبستن نیستند ...
1- من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!
2- نمي دانم چرا شعار از
لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي
تويي که مي دانم اگر بداني بکارتش به تاراج رفته، انگ هرزه بودن مي زني و مي روي
اما بگرد، پيدا خواهي کرد
اين روز ها صداقت و لياقت و نجابتي که تو مي خواهي زياد مي دوزند!!
۳-امروز پول تن فروشی اش را به زن همسایه هدیه کرد تا آبرو کند ...
برای نامزدی دخترش!
و در خود گریست ...
برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب،
تن سردش را هوسبازاته به تاراج برد ...
و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!!
روي حرفم، دردم با شماست
اگر زني را نمي خواهيد ديگر
يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد
به او مردانه بگو داستان از چه قرار است
آستانه ي درد او بلند است .
...يا مي ماند
يا مي رود!
هر دو درد دارد!
اينجا زمين است
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی وعشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند :
اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت
فرد اشاره می کرد .مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
آیا می دانید این داستان از کیست ؟
.
.
.
.
ارنستو چه گوارا
اینو فاطمه دوست چند ساله ام برایم ایمیل کرده و خواست روی وبلاگم بذارم.
دیروز خسته و کوفته از سرکار رسیدم خونه . در خونه رو که باز کردم نزدیک بود از ترس سکته کنم . انگار یک بمب گنده وسط خونه منفجر شده بود. فکر کردم دزد اومده. همه جا به هم ریخته بود وارد خونه که شدم دیدم از کفش و دمپایی گرفته تا پیراهن و جوراب مردونه روی مبلها و میز نهارخوری و حتی OPEN آشپزخونه افتاده . دیگه دنیا داشت دور سرم می چرخید ، همین طور که داشتم می رفتم توی اتاق یکدفعه یکی پرید جلوم ، چنان جیغی زدم که خودش هم از صدای جیغ من فریاد کشید. دیدم همسر محترم خوشحال و خندان با یک شاخه گل به همراه بسته کادو پیچ شده کوچکی به من خیره شده و من ... هاج و واج از این استقبال گرم لبخندی زورکی تحویلش دادم . درحالی که به خونه با این وضعیت دلخراش نگاه می کردم چشمم به جورابهای روی OPEN افتاد . برگشتم که حرفی بزنم و اعتراضی بکنم که خیلی سریع گفت:
روزت مبارک عزیزم ، آماده شو شام بریم بیرون.
روز زن بر همه آنانی که پیشه شان صبر و بخشش است مبارک باد
مرد اخلاقی از جامعه کم شد، مردی که سکوت نکرد. مردی که از رفتنش همه سوگوارند.
خدایش بیامرزد.
مستراحی به وسعت یک سرزمین- متن زیبای فمنیستی
بسیار دور از هم قد کشیده ایم . هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق
میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد . جدایمان کردند . از روز اول مهر .
با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با
لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی
دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور
از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی
های خواهران و برادران .* *جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در
اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه
های برزنتی.* *آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای
برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو .تا هر جا که دیگر
نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان ، از زور بیماری و عقده های جنسی
خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریص ات
مانتو ام را بدرد .* *جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه
هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج
کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم . * *بسیار
دور از هم قد کشیدیم . انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و
نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا . در محل کار ، در
محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .* *و من باید تقاص همه ی این فاصله ها
را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن
و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم
. وقتی دنبال کار می گردم . وقتی تاکسی سوار می شوم .* *اینجا یک مستراح عمومی
است به وسعت یک کشور . وطن پرستان عزیز . بهتان بر نخورد . آخر سالیان است که
در همه جای دنیا فقط مستراح ها را زنانه و مردانه کرده اند.
پ.ن: نتونستم متن رو صاف کنم شرمنده.